صعود موفقیت آمیز کارگران استان تهران به قله بند عیش

IMG_20190106_234554

به گزارش روابط عمومی هیئت ورزش کارگری استان تهران ، گفتگوی خود را با یکی از کوهنوردان کارگر استان تهران آغاز کردیم. شهرام جهانمهر کوهنوردی از شرکت پارس خودرو آنقدر قصه صعود کوهنوردان کارگر استان تهران به قله بندعیش را خوش صحبت ، ادبی و زیبا روایت کردند که چاره ای ندیدم جز اینکه سکوت کنم تا ایشان تشریح کنند که در این صعود به یادماندنی چقدر به این عزیزان خوب و صمیمانه گذشت.

تصمیم گرفتم این قصه سفید را از زبان ایشان با شما به اشتراک بگذارم.
شهرام جهان مهر عزیز این گونه روایت نمودند:
وعده گاه ما کارگران تهران زمین با رنگ ها و زبان های زیبای سرزمین مان ایران ساعت ۶:۳۰ صبح جلوی مسجد روستای حصارک (دانشگاه علوم تحقیقات) با ورود یکی یکی و گروه گروه کوهنوردان جان به کف، با لبخندها و درودها و خوش و بش ها و دیدار یاران قدیمی و دورآشنا با نیم ساعت استقبال بود.
ببرنامه با خوش آمد گویی سرپرست برنامه (آقای رهبری) و سخنرانی زیبای آقای عبدلی بزرگوار رییس انجمن کوهنوردی کارگران استان تهران درباره عشق ورزیدن و دوست داشتن هم و قدر دانستن لحظات زندگی و خانم نبی پور خوش انرژی و آقای محمدی نازنین از انجمن کوهنوردی و صحبت های دلگرم کننده و حیات بخششون شروع و حرکت از روستا با جلوداری محسن ربیعیان خوش قدم، وسط داری ناصر اسدی خوش سفر، و عقب داری رهبری خوش رهبر، از خیابان دانشگاه طی یک مسیر پیاده روی طولانی با شیب ملایم آغاز راه نمودیم.
نمای پوشیده از برف زمین فوتبال دانشگاه به ما می گفت امروز زنگ ورزش برف بازی است.
با هاشور زرد رنگ خورشید از سمت راست گویی طلا به پای یاران و سینه کوه جنگلی از برف پاشیده شده است.
مسیر حرکت لباس سپید به تن داشت و هر گام از گروه ۵۵ نفری ما از ۱۱ گروه نشان از عزم یاران داشت برای صعودی دلنشین در گروه کارگران.
به یاد حرف پدرم می افتم که می گفت: ما کارگریم و راه خودمون رو انتخاب کردیم و نون بازوی خودمون را می خوریم. با خودم فکر می کنم که این جمله ساده چقدر بار فلسفی داره و می تونه راهگشایی زندگی انسان هایی باشه که واقعا می خوان راه تکلیف حیات و مماتشون از همین الان مشخص باشه.
خرامان کنان درون دره (راست دره) خزیدیم و از تک تک لحضات و قدم ها انرژی میگرفتیم و به همین نرمی حدود ساعت ۱۰ بعد از دره برای صرف صبحانه جانانه کنار کلبه کوچکی در ابتدای یال پیش رو اطراق کردیم و بچه ها گروه گروه سفره های رنگینی پهن کردند و از همدیگه پذیرایی داشتن. صبحونه مفصلی بود و چای های معطر و خوشمزه و دلبازی دوستان.
بی دریغ لقمه درست می کردن و به اصرار همدیگه رو مهمون می کردن، بدون اینکه تعارفی در کار باشه.
تنها جویبار صمیمیت بود که بین بچه ها جاری بود.
حظی بردیم و باز هم عکس ها گرفتیم و پس از صحبت های کوتاه آقای عبدلی در جمع بچه ها با اهداء هدیه ای ارزشمند از طرف انجمن به سرپرست برنامه (آقای رهبری) سه نفر از دوستان از تیم جدا شده و ما ادامه مسیر دادیم.
از اینجا به بعد کشیدیم روی یال و به سمت قله حرکت کردیم.
شیب یال بیشتر می شد و در سمت چپ قله با یک نقاب بلند و طویل نمایان تر و شوق رسیدن به این عظمت دوست داشتنی افزونتر.
حدود ساعت ۱۲ بود که مجددا روی ارتفاع مناسبی استراحت مختصری داشتیم و دوباره نفسی چاق کردیم و عکسهایی زیبا با ژستهایی زیباتر و چهره هایی دلفریبترگرفته شد و به سوی قله پیش رو بر روی یال و نقابی مبهوت کننده راه افتادیم.
در یال منتهی به قله برف سنگینی نشسته بود و با برفکوبی دوستان راه نقاب به سمت قله بازگشایی شد و در ساعت ۱۳:۲۰ به قله زیبای بندعیش با ۲۷۷۰  متر ارتفاع رسیدیم و این یک پیروزی دوباره در پرونده ذهن پاک یاران ثبت شد.
از جایی که ایستاده بودیم امامزاده داوود کاملا به سمت شمال دیده می شد و جاده هایی که به اونجا منتهی می شد چون رگ های پرحرارت کوهستان مملو از جاده نوردان بود که این روز زیبای زمستانی رو برای بیرون زدن از خونه انتخاب کرده بودند.
تبریک ها بود و درودها و لبخندها و شادباش ها که بین دوستان گروه و دیگر کوهنوردان موج می زد.
حدود ساعت ۱۴ قله بندعیش رو که سربند عیش و نوش و صفا و صمیمیت بود، بدرود گفتیم و از مسیر صعود ، فرود را در پی گرفتیم.
چه فرود دلنشینی، چون چتربازانی سرافراز به نرمی پهن دشت کوه را نوازیدیم.
قرص طلایی خورشید خسته را در انتهای غربی کوهستان خوش باد گفتیم و ساعت ۱۷:۳۰ دقیقه با پاهایی خسته تر اما دلی شادتر و جانی آزادتر و روحی پاک تر به روستای حصارک رسیدیم.
نفر به نفر بچه ها به نقطه اول برگشتیم و پس از درود های فراوان، بدرودها گفتیم و برای دیدار دوباره با آرزوی سلامتی، برای هم دعا گفتیم.
خداوند را شاکریم که در این هنگامه زندگی، سعادت همنوردی در کنار بهترین خلقش را نصیب ما کرد و این سفر هم با شکرگذاری و قدردانی از پرودگار  به پایان رسید با کوله باری سرشار از عشق ها و شورهای زندگی.
شعری که مطلعش عشق بود و تا آخرین واژه اش خاطره صمیمیت و محبت و مهربانی بود.
و در انتها به یاد می آورم صبحی را که با نام خدا آغاز نمودیم و به یاری او به سلامتی، روزش را به پایان بردیم و این بود خاطره یک روز زیبا و ماندگار .

 

img

img

img